خدایا شکرت .. دکتر سردار ممنون نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم ...
_نیوشا من داشتم تو اسمون پرواز میکردم یهو سقوط کردم .. نمیدونم چی شد یهو...اخ سرم خیلی درد میکنه نیو...
نیوشا_ حقته این مال اینه که میخواستی تک خوری کنی خداهم حالتو گرفت ..
هاکان_ بهتره زود بارو بندیلتونو جمع کنید برگردید اینجا به درد بچه ننه هایی مثل شما نمیخوره ...
_نیوشا چی شده چی داره میگه این ؟
نیوشا_ببین دکتر سردار اینکه این بلا سر خواهر من اومده هیچ ربطی به نازک نارنجی بودنش نداره تازشم چند تا از بچه های دیگه هم همین جوری شدن .. پس ناتای من تقصیری نداره ..
_چی میگی ناتاشا به منم بگید بدونم در باره چی دارید حرف میزنید ..
هاکان_ این اتفاق فقط واسه اونایی که مثل احمقا احساساتی میشن میفته ..تب دریاچه فقط اونایی رو میگیره که با همه وجود دارن نگاش میکنن و احساستی میشن و میرن تو رویا .. زود بارو بندیلتو جمع ن با اون احمقای دیگه برگرد پایگاه من با سربازای احمق کاری ندارم ...
نیوشا- اگه خواهرم برم منم باید همراش برم . ما بدون هم جایی نمیریم ...یا باهم میمونیم یا میریم...
سرهنگ عبدالمجد-سردار ...ما نیرو کم داریم نمیشود که... هر سال ما این مشکلات را داریم.
هاکان با خشم نگاهی به ما کرد وبه سرعت از اتاق بیرون رفت...
عبدالمجد-کمک کن خواهرتو ببر توخوابگاه .
از فردا تمریناتو شروع میکنیم ...
نیوشا با خشم نگاهی به من کرد ...منو از تخت اورد پایین و به سمت خروجی رفتیم ...
_نیوشا نمیخوای بگی بهم ؟
نیوشا_بعدا...
اصرار فایده ای نداشت...
وارد سالنی شددیم پر از تخت ... منو دوباره روی تختی نشوند ...
نیوشا_همینجا بشین تا برات یکم اب و غذا بیارم ...
_اما نیوشا...
نیوشا_بعد بهت میگم . نمیخوای که باز مجبور بشم واسه یه تکه نون نقشه بکشیمو کنف بشیم...دیگه سرهنگی هم نیست کمکون کنه .
به سرعت رفت .. من هنوز گیج و منگ از اتفاقاتی که افتاده بود ...
با سینی غذا برگشت...
نیوشا- بیا کوفت کن باز غش نکنی ...
-غش ... من کی غش کردم؟
نیوشا- تا تو ایران بودیم که عین گرز رستم سرپا بودی چی شده از وقتی اومدیم تو این بیابونه زرتی غش میکنی و من بدبخت باید هی منت این سردار گند دماغو بکشم...
نکنه واسه جلب محبت این ایکبری داری نقش بازی میکنی هان؟
-درست صحبت کن ...مثل ادم حرف بزن ببینم چی شده ؟
نیوشا- هیچی داشتی با چشای گشاد شده ونیش باز دریاچه رو نگاه میکردی ..هر چی صدات زدم انگارنه انگار...
بعدم تا ماشین وایساد عین الاغ رم کرده پریدی پایین دددبدو سمت دریاچه حالا بدود کی ندو ...هی از این بر میپریدی اونبر و سه پلنگ مینداختی...البته چند تا از بچه های دیگه هم عین تو خر شده بودنا...
برچسب:
نویسنده: atabak
تاريخ: شنبه
28 ارديبهشت
1392 ساعت: 14:26